کاش بودی تا دلم تنها نبود

 تا اسیر غصه فردا نبود 

 کاش بودی تا فقط باور کنی


 بی تو هرگز زندگی زیبا نبود


داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی که رفت و غرق شد

البته این می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم

و تو صدایم کنی

فقط می توانم بگویم :

تونجاتم دادی
تا اسیرم کنی .


عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجاده ها با چشم تر

عشق یعنی با جهان رسوا شدن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی سر ورای دار آویختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی عطر گل های سفید

عشق یعنی یک بغل دلدادگی

عشق یعنی یک جهان آوارگی

عشق یعنی.....


  يادت هست...؟

  يک روز به تو گفته بودم 

 هيچ وقت تنهايم نگذار...

 بي تو همه جا تاريک است

 و تو به من قول دادي

  که کنارم خواهي ماند

 ديدي!

 چه آسان زير قولت زدي...

چرا تنهايم گذاشتي؟

مگر فراموش کردي

  که من از تاريکي ميترسم.!؟